
در خلاء که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی نا امیدوارنه طلب کرده بودم ..
صدایت گرم است. گرم و آرام. می خندی و شادمانه برایم می گویی.
ساعت ها و ساعت ها. انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی
و دستانم سر بخورند روی موها
و گونه هات. و تو پس از روزه های طولانی در شب
های غربت ، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپیده ی صبح ..
من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت
و مست می شوم تا خود ِ روز.
روز می آید و مرا غرق می کند در تمام آن.
سایه ی ابر سیاه شوم رنگ می اندازد
روی نارنجی ها و لیمویی ها و سبزها، و انحنای لبخندم زهرآگین می شود.
یادم می آید رها شده ام میان جاده ای پر پیچ و خم و
بیهوده دنبال نشان مقصد می گردم ..
یادم می آید نشسته ای آن سوتَرَک و نگاهم می کنی با چشمانی نگران.
لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام.
وسوسه ی غریبی ست،
در آن سو آب دلم برای کشورم تنگ شده است و خاک ایران
و این سو تو، که وسوسه ی دستان آب را پس می زنی و می خوانی مرا
به سمت زندگی ..
گاهی حس ها آن قدر پررنگند که کلمات در مقابلشان تاب نمی آورند
و به کرنش سر خم می کنند. آنچه بر من گذشت،
آن چه بر ما گذشت، در کلمه نمی گنجد...

دنیا ایستاد
دنیا به نظاره ایستاد و من
در آغوشت سبز شدم
و زندگی ِ از یاد رفته را
زندگی کردم ..
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن . .
آنچنان دستخوش تقدیرم
آنچنان سیرم از زندگی
آنچنان سر خورده و پر از گناهم
که ماندنم بس پوچ و پر از اشتباه است
خواستم برگردم اما راه نیست
خواستم طی کنم ره هموار نیست
خواستم تا تکیه بر دیواری نهم .. اما .. دیوار نیست
تنهایم و تنهایی ام با تو پر است
گر چه سخت اما پر از زیباییست
دلخوش و مست از لحظه های بودنت
می بالم به خود از حضور بی تنت
گرمی دستت همیشه یارمه
مهربونیت همراه منه
شادمهر یک بامداد 24 اسفند 1387