تبليغاتX
قصه بی پایان دل من
قصه بی پایان دل من
 گمشده در غربت
 

در خلاء که نه خدا بود و نه آتش


نگاه و اعتماد تو را به دعائی نا امیدوارنه  طلب کرده بودم ..

 

صدایت گرم است. گرم و آرام. می خندی و شادمانه برایم می گویی.

 

ساعت ها و ساعت ها. انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی

 

 و دستانم سر بخورند روی موها

 

 و گونه هات. و تو پس از روزه های طولانی  در شب

 

 های غربت ، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپیده ی صبح ..


من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت

 

 و مست می شوم تا خود ِ روز.


روز می آید و مرا غرق می کند در تمام آن.

 

سایه ی ابر سیاه شوم رنگ می اندازد

 

 روی نارنجی ها و لیمویی ها و سبزها، و انحنای لبخندم زهرآگین می شود.

 

 یادم می آید رها شده ام میان جاده ای پر پیچ و خم و

 

 بیهوده دنبال نشان مقصد می گردم ..

 

 یادم می آید نشسته ای آن سوتَرَک و نگاهم می کنی با چشمانی نگران.

 

 لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام.
 


وسوسه ی غریبی ست،

 

در آن  سو آب دلم برای کشورم تنگ شده است و خاک ایران

 

   و این سو تو، که وسوسه ی دستان آب را پس می زنی و می خوانی مرا

 

 به سمت زندگی ..




گاهی حس ها آن قدر پررنگند که کلمات در مقابلشان تاب نمی آورند

 

 و به کرنش سر خم می کنند. آنچه بر من گذشت،

 

 آن چه بر ما گذشت، در کلمه نمی گنجد...

 




دنیا ایستاد


دنیا به نظاره ایستاد و من


در آغوشت سبز شدم


و زندگی ِ از یاد رفته را


زندگی کردم ..


و آغوشت


اندک جایی برای زیستن


اندک جایی برای مردن . .

 

آنچنان دستخوش تقدیرم

 

آنچنان سیرم از زندگی

آنچنان سر خورده و پر از گناهم

 

که ماندنم بس پوچ و پر از اشتباه است

 

خواستم برگردم اما راه نیست

 

خواستم طی کنم ره هموار نیست

 

خواستم تا تکیه بر دیواری نهم .. اما .. دیوار نیست

 

تنهایم و تنهایی ام با تو پر است

 

گر چه سخت اما پر از زیباییست

 

دلخوش و مست از لحظه های بودنت

 

می بالم به خود از حضور بی تنت

 

گرمی دستت همیشه یارمه

 

مهربونیت همراه منه

 

شادمهر یک بامداد 24 اسفند 1387

 

|+| نوشته شده توسط شادمهر در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 
 
بالا
این عدد پیج رنک صفحه مورد نظر شماست