تبليغاتX
قصه بی پایان دل من
قصه بی پایان دل من
 مرا به یاد بیار

وقتی که سپیده‌دم بایستی و هراس دریچه‌ی کاخ جادویی خود را بر روی خورشید

 با مدادی می‌گشاید مرابیاد بیاور.

 وقتی که شب غرق در رویایی دور

 

و دراز دامن‌کشان زیر حجاب سیمین خویش می‌گذرد از من یاد کن.

هنگام نزدیکی وصال، دل در سینه‌ات به تپش درآرد و سایه روشن غروب

 ترا به رویای دلپذیر شامگاهان دعوت کند گوش به سوی جنگل فرا دار،

 تا بشنوی که صدایی آهسته زمزمه می‌کند: مرا بیاد بیاور.

مرا بیاد بیاورد آن روز که دست سرنوشت برای همیشه از تو جدایم کرده

و غم دوری و گذشت ایام، زمان افسرده‌ام را خاموش ساخته باشد

 آن روز به عشق تو می‌مانم من.

به وداع آخرینی که با هم کردیم بیندیش

 

 زیرا برای دلدادگان دوری و گذشت زمان معنایی نیست.

 

دلدار من تا وقتی که دل در سینه می‌تپد قلب من به تو خواهد گفت: مرا بیاد بیاور.

 

«زمانی که دل شکسته‌ی من برای همیشه در زیر خاک سرد آرمیده باشد

 

و بوته‌ی گلی دور از گل‌های دیگر آرام آرام بر روی گور من بشکفد مرا بیاد بیاور»

مرا بیاد بیاورد آن روز که دیگر از من نشانی در جهان نخواهد ماند.

 اما روح جاودانی من همچون دوستی وفادار به طرف تو خواهد آمد

 و در خاموشی شب آهسته در گوشت زمزمه

 خواهد کرد:

 

مرا بیاد بیاور

 

مرا بیاد بیاور

|+| نوشته شده توسط شادمهر در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |
 کلبه دلتنگی

امشب دیگر سکوت را بشکن یگانه ام!

ببین این منم

این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!

جای تو خالی است...
 
ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام

از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام

برگرد یگانه  من!
 
بگو چه میخواهی

چشم آبی می خواهی باشد سراپا دریا می شوم!

گیسوی مشکی می خواهی آسمان شب می شوم!

راستی آسمان را ببین

لباس مهمانی برتن کرده است

او را هم امشب دعوت کرده ام

تا در آغوش هم به ستارگان پیراهنش خیره شویم...
 
من را ببین!

ببین دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است

ببین غم دوری تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است

ببین چگونه احساسش هزار پاره شده است

ببین لبانش رنگ لبخند را از یاد برده اند

ببین...

برگرد نازنین یگانه ام!

برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنیم

برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاریم

برگرد تا امشب از بوی اطلسی ها سرمست شویم

برگرد که من آغوش سبز تو را می طلبم

برگرد? برگرد برگرد...

اگر بیایی تمام شهر را گلباران میکنم

اگر بیایی تا صبح غزل عشق برایت می خوانم

اگر بیایی...

راستی از کدام سو می آیی؟

از آسمان? از پشت ماه یا از ورای امواج دریا؟

همسایه پری دریایی شده بودی

که مرا از یاد بردی

یا ماه تو را افسون کرده بود؟!

برگرد که امشب

بهار چشمانش را سرمه کشیده است

برگرد که امشب

سرخی آتش را بر لبانم نشانده ام

برگرد که امشب

گیسوان مواج دریا را به امانت گرفته ام!
 
امشب آنقدر می نویسم تا تو بیایی...
 
کاش! موقع رفتن ازت قول میگرفتم که بر میگردی

کاش! به عطر اطلسی ها قسمت می دادم

کاش! با ناز چشمانم افسونت میکردم...

راستی امشب بلبلان را هم خبر کرده ام

تا من و تو زیر باران آوازشان تاصبح برقصیم!
 
باران...

میدانم که عاشق بارانی اصلا ای کاش! من باران بودم تا شاید دوستم میداشتی...

هروقت باران اشکهایش را پشت شیشه اتاق می ریخت

من به یادت اشکهایم را روی گلهای قالی می ریختم...
 
برگرد امشب یگانه ام!

شب تاب ها  را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند!

به گلهای سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند!

میدانم که گل سرخ را دوست داری

ای کاش! گل سرخ بودم تا شاید دوستم میداشتی!

باورت نمیشود!

تا نبینی باورت نمیشود

حتی در خیالت هم نمی گنجد که امشب چه مهمانی برپا کرده ام!

ولی تا تو...

ولی تا تو نیایی جشن من رنگ عشق نمیگیرد...
 
برگرد امشب نازنین یگانه ام!

سحر نزدیک است نگذار که طلوع خورشید بزم شبانه مان را بر هم بزند!

آخر فردا دیگر من نیستم که برایت لبخند بزنم

دیگر فردا من نیستم که نگاهت را بوسه باران کنم

دیگر فردا من نیستم که سرم را مهمان شانه هایت کنم

دیگر فردا من نیستم که احساسم را نقاشی کنی!

برگرد امشب نازنین یگانه ام! سحر نزدیک است

دیگر فردا من نیستم؟ من نیستم

منی...

نیست نیست نیست!

شادمهر 12 آبان 1387 ساعت 1.41 بامداد

|+| نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 
 
بالا
این عدد پیج رنک صفحه مورد نظر شماست