
وقتی من می مانم و تنهایی حتی آسمان هم بهانه ای می شود
برای گریستن و فرصتی که تمام
وجود را در عرصه ی «دل» پنهان کنی... آنجا که نوای آرام بخش
خلوتم، رها می شود از هر چه وابستگی ... از هر چه خستگی است...
خدایا خسته ام از دنیا
خودم خسته ام ، خدایا من طاقت دوری را ندارم ،
فاصله ام با افسانه هایم روز به روز بیشتر
میشود با چشمان اشک آلود بار دیگر مجبور
به خداحافظی هستم
خداحافظی که باردگر من را در
تنهایی خود خفه می کند ، خدایا من برای
هر انسان بهترین آرزوها را دارم
چرا افسانه افسانه هایم را به از من میگیرد .
سکوت تنهایی سنگین است
سکوت تاریکی
سکوت همهمه های تهی سرگردان
سکوت فاصله هایی که فکر می کردم
حضور گرم او آن را تمام خواهد کرد
نگاه مضطرب به آن کبوتر سبک بال و جذام ترس
حصار را بشکن
ستاره ای آنجاست
ستاره ای تاریک
من از ستاره ی تاریک مرده می آیم
بگو چه گونه گذشتی
وقتی هیچ نگاهی زخم دلم رو نمی دید
تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید
وقتی تو گیرو داره حادثه کم آوردم
وقتی که با هر نفس روی دست شرم می مردم
قلب تو منجی زخم دلم شد
پنج شنبه شب گریه هام تو دست تو بی سحر شد
از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم
با تو غرورم رو از جاده ها پس گرفتم
وقتی آسمون هم غرورم رو نمی دید
وقتی هر پنجره به هق هق می خندید
وقتی که از سایه ها زخم های کهنه خوردم
تو بازی سر نوشت باختنم رو می بردم
با قلب شب کشیدت داغ
حتی به خاطر من از خودتم بریدی
یادم نمی رم خودت مرهم زخمم شدی
یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی
نیست
نیست ولی تو که دردمو رو می دونی
هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی
هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی
هر جا که باشی
تنها ترین تنها شادمهر
|
+| نوشته شده توسط
شادمهر در پنجشنبه سوم مرداد 1387
|